Boys

Wednesday, February 02, 2005

خاطره باور نکردنی

خاطره باور نكردنى يادمه كه 19 سالم بود و هر روز بعد از ظهر براى وقت گذرونى مى رفتم كافى شاپ يكى از دوستام . اونجا پاتوق خيلى از بچه ها بود ولى بين اين همه آدم يه پسر فوق العاده ناز و اصطلاحا بيبى فيس بود كه موهاى طلايى رنگ رنگ و چشمهاى سبز و پوست روشنى داشت . براى من سكس با وحيد خواب و خيالى بيش نبود چراكه اون خيلى زيبا و پرطرفدار بود و اصلا امكان اين رو نمى دادم كه بتونم حتى اونو با شرت ببينم چه برسه به سكس . كم كم من و وحيد به دليل ديدار زياد تو كافى شاپ باهم دوست شديم و من شب و روزم فكر كردن به اين پسر قلمى و ناز و خوشگل بود . و به روياى سكس با اون !!!! تا اينكه يه شب خوابش رو ديدم ، من به آرزوى خودم تو خواب رسيدم . شايد اين بهترين خواب كل زندگيم بود ، آره من تو خواب با عشقم يه سكس جانانه كردم اما چه فايده خواب خوب هميشه زود تموم ميشه . از اون روز به بعد بد جور رفتم تو فكر تا به نحوى حداقل بدونم اصلا اين كاره هست يا نه ! تا اينكه تصميم گرفتم جريان خوابى رو كه ديده بودم رو براش تعريف كنم . كار سختى بود آخه من با وحيد اونقدر راحت نبودم كه بخوام جريان اين خواب رو بهش بگم . يه روز كه وحيد كنار پياده روى كافى شاپ نشسته بود و يه شلوار جين تنگ پاش بود و برجستگى كيرش از زير شلوارش معلوم بود ، بد جورى ديوونش شدم و دل و به دريا زدم و خوابم رو بهش گفتم . ديگه برام مهم نبود ، يا از حرف من منظور اصليم رو مى گرفت و يا براى هميشه با من كات مى كرد . اون روز وحيد با يه خنده از من جدا شد و من نفهميدم كه بلاخره از جريان خواب من چه برداشتى كرد اما فرداى اون روز باز هم رو ديديم و وحيد به من گفت كه اهل خانوم كردن هستم يا نه كه من هم واسه حفظ آبرو گفتم آره و قرار شد يه بار كه مكان جور بود بگه تا من هم بيام و با وحيد كس بكنيم . از اون جريان چند هفته گذشت تا اينكه يه روز بعد از ظهر زنگ خونه به صدا در اومد . رفتم دم در و ديدم وحيد دم دره . اصلا باورم نمى شد يه روز وحيد خوشگل بياد دنبال من و در خونه مارو بزنه . بهم گفت زود لباسام رو بپوشم و برم خونشون كه قرار يه خانوم بياره . بلافاصله رفتم خونه وحيد اينا اما همش اضطراب داشتم . آخه من تا حالا با هيچ دخترى سكس نكرده بودم از اينا گذشته اصلا ديدن لخت يه دختر حالم رو بهم مى زد چه برسه به سكس با اون . از طرفى همش به خودم ميگفتم آخه چرا وحيد ميخواد سكس 3 نفره راه بندازه و اصلا من با اون چه سنمى دارم كه ميخواد من هم تو اون سكس باشم . اما فكر اينكه تو اين سكس من لخت وحيد رو ميبينم و چشمم به كير نازش مى افته ، وادارم مى كرد قدمهام رو تند تر بردارم تا به خونه اونا برسم . بلاخره رسيدم و رفتم توى خونه ، وحيد تنها بود و براى من سيگارى روشن كرد . نيم ساعتى گذشت اما از دختره خبرى نشد و وحيد به من پيشنهاد داد تا بيام و شلوارم رو عوض كنم و هر دومون يه شلوارك پوشيديم . وقتى اون شلوارش رو عوض مى كرد ، قند تو دلم آب ميشد . مخصوصا ديدن اون شرت تنگش كه از گوشه هاى اون ميشد قسمتهايى از تخمهاى سفيدش رو ديد . 1 ساعت گذشت و من داشتم عصبى مى شدم ، با خودم ميگفتم نكنه اين ميخواد بلايى سرم بياره ، اصلا مطمئن شده بودم كه جريان دختر كاملا ساختگيه ! تا اينكه وحيد يه فيلم سوپر گذاشت و با هم رفتيم توى اتاقش و روى تخت نشستيم من به وحيد گفتم ببين وحيد ظاهرا از كس خبرى نيست اگه هدفت اينه كه خودمون حال كنيم بگو اگه نه من برم چون اعصابم به هم ريخته وحيد كه اينو شنيد گفت نه عزيزم نمى دونم چرا نيومده و فكر مى كنم ديگه هم نياد اما با پيشنهادت موافقم !!! ديگه باورم نميشد . اين وحيد بود كه ميخواست به من پيشنهاد سكس بده ، با خجالت تمام و رودرواستى دست رو پاى هم گذاشتيم و كم كم همو بغل كرديم و واى چه لحظه اى بود وقتى كه اون لبهاى زيبا و پسرونش رو ، رو لبهاى خودم حس مى كردم . تا تونستم ازش لب گرفتم و كم كم دست مى كرديم توى شرت هم و همديگرو لخت ميكرديم . حدسم درست بود ، كيره وحيد هم واقعا ناز و قلمى و زيبا بود . خودش هم كاملا اسموت بود و مويى تو بدنش نبود . ديگه نمى تونستم جلوى خودم رو بگيرم لخت مادر زاد شديم و خوابيديم روى هم و در حالى كه كيرهاى سيخمون روى هم بود ازش لب مى گرفتم و مى مالوندمش . گردنش رو ميليسيدم و بعد نوك سينه هاش رو ، آخ چه حالى داشت وقتى رسيدم به كير نازش و همه كيرش رو مى خوردم و تخمهاى كوچيكش رو ميليسيدم . وحيد پيشنهاد داد كه برعكس شيم و 69 كنيم . ديگه باورم نمى شد . سكسى كه وحيد ميكرد يه سكس كامل يك گى بود . اون خيلى وارد بود . بلاخره آبمون اومد و من انتظار داشتم وحيد بعد سكس از من بدش بياد اما منرو عاشقون بغل كرد و نازم مى كرد و از من لب مى گرفت . چه حس قشنگيه وقتى 2 تا پسر گى آبشون اومده و هنوز خودشون رو تميز نكردن ولى تو آغوش هم بعد از شهوت از هم لب ميگيرن !!!! ادامه اين حس و رسيدن به هم بعد از اينهمه انتظار باعث شد تا باز كير هامون سيخ شه و باز با هم سكس كنيم . اينبار وحيد رفت و كاندوم آورد و در نهايت تعجب 2 تا آورد . اول اون منو سير سير كرد و چه حالى داشت دادن به اون كير قلمى و خوش فرم . بعد هم به خواست اون من هم اونو كردم . گرچه اول خيلى اذيت مى شد اما بعد بهتر شد . اونروز با وحيد 4 بار سكس كردم و از اون روز تا يكسال پيش ( يعنى به مدت 3 سال ) من و وحيد مرتب با هم سكس داشتيم و چند شب هم تا صبح خونه همديگه بوديم . اما وحيد سال پيش نامزد كرد آخه اون باى سكشوال بود نه گى!! اما اين خاطره باور نكردنى هرگز ديگه تكرار نميشه !

نوید


ما در اصفهان زندگى ميكنيم وهمه فاميلمون در تهران يه سال تابستون كه رفته بوديم تهران خونه مادر بزرگم بوديم كه يكى از عموهام اومدند ديدن ما . از ديدنشون مثل هميشه خيلى خوشحال ميشيم و خيلى شلوغ مى كنيم وقتى كه اونا اومده بودند من تو سالون نبودم ولى ميشنيدم كه بابا مامانم ميگند آقا نويد ماشالا مرد شدى بزرگ شدى .. از اين جور حرفها بى خيال وارد سالن كه شدم ونويد را ديدم بى اختيار كيرم نيمه راست شد .نويد يه ساله اسخوند تركونده بود وتپل هم شده بود وايى خدا جون عجب كونى پيدا كرده بود بزرگ ودنبه ى وقتى با هم روبوسى ميكرديم دستاش را تو دستم خيلى نگه داشتم ويه گرماى لذيذى حس ميكردم اونسال نويد 14يا15 ساله شده بود هيچى شب را پيش ما بودند وآخر شب كه ميخواستند برند بهش گفتم تو نرو پيش ما بمون من تنهام حوصله ام سر ميره گفت باشه وموند .شب كه همه خوابيدند ديدم نمى شه كارى كرد ولى وقتى دستش را مى گيرم يا يواشكى بازو هاى سفيد وتپليش را مى گيرم جيزى نمى گه فهميدم بدش نمى ياد ولى روش نمى شه به هر حال تا صبح صبر كردم وگغتم بايد منتظر موقعيت باشم صبح بابام گفت ميخواد بره بهشت زهرا سر خاك پدر وديگر فاميل شما ها هم بايد بياييد منو نويد گفتيم ما نميائيم ومن گفتم ميخوام برم حمام كه ظهر ميريم خونه فلانى مرتب باشيم ودر ضمن از اصفهان قرار گذاشته بوديم ببرم ولى عصر لباس بخرم اين موضوع را هم پيش كشيدم ومونديم به نويد گفتم مياى بريم حموم من ميخوام يكى پشتم را كيسه بكشه اولش گفت نه واخرش با هزار ترفند بردمش وقتى داشت لخت ميشد با هزار بد دختى كير نيمه راستم را قايم مى كردم رفتيم تو ومن شروع كردم به اصلاح صورتم وموهاى زير بغلم را زدم وبهش گفتم چقدر موهاى بدنت بلنده خوب نيست بو ميگيرى و رفتم پهلوش نشستم داشت ليف ميزد .ليفو از ش گرفتم وپشتش را ليف زدم ويواش يواش اومد پايين با دست ديگم از رو شورت كونش را مى ماليدم وبا دست ديگم ليف ميزدم كه ديدم كيرش بلند شده .جرى شدم ودستم را كردم تو شورتش گفت نكن بده .گفتم حال نمى ياى جيزى نگفت كيرش را گرفتم وليف زدم اونم ديگه نفس هاش تند شده بود از رو شورت كيرم را گرفت وشروع كرد به مالوندن خيلى پشم داشت . گفتم نويد خيلى پشمالو شدى بذار كوتاه كنم خنديد گفت زخم نكنى گفتم مى خواى تواول از مال منو رو بزنى سرتون را درد نيارم اول زير بغلهاش را زدم بعدم دور كيرش را وبعد خوابوندمش وپاهاش را بالا بردم وپشم در سوراخش را هم زدم واى عجب كونى داشت شروع كردم مالوندن كونش ودور سوراخش . اونم كيرم را گرفته بود واز فشار هايى كه به كير ميداد ميفهميدم داره حال مياد شروع كردم به ليس زدن دور پسنوناش و يواش يواش كيرم را به صورتش نزديك كردم ودورلباش ميزدم گفتم بخورش .گغت اه اوه اين حرفا بزور تو دهنش كردم و عقب جلو ميرفتم بعد گذاشتم پشتش واول كيرم را حسابى صابونى كردم ليز شده بود راحت لا پاش ميرفت اومدم بذارم دم سوراخش ولى ترسيدم دردش بياد وبراى هميشه از دستم در بره خلاصه يه مدت من پشت اون ميذاشتم واونم كيرش را به من مى مالوند تا اينكه ابم امد وپاشيد روقنبلاش از حال رفتم نشستم رو زمين ولى اون هنوز حال نيومده بود اومد تو بغلم نشست سرمو بردم جلو ويك لب حسابى ازش گرفتم وكيرش را مى مالوندم با نوكش بازى ميكردم تا ته مى رفتم ومحكم فشار ميدادم تخم هاش را تو مشتم مى كردم كه ضربان اب منى را تو كيرش حس كردم ولش كردم بيچاره چه ناله اى ميكرد وآبش با فشار پاشيد بيرون چشم هاش دو دو ميكرد گغتم ياشو زود باش تا كسى نيومده بريم بيرون اون سال تابستون كه داشتيم برمى گشتيم خونه يه مهمون عزيز هم باما داشت مى اومد نويد بود كه قرار بود يك ماه بياد خونه ما تو ماشين بهم گفت بازم بريم حموم...

منبع : دلبستگيهاى مردانه

هم کلاسی

ديدار با حسن پس از سالها حسن همكلاسيم را خيلى وقت بود نديده بودمش .به طور اتفاقى يه روز ظهر جمعه ديدمش .سلام واحوال پرسى وحرفهاى معمولى كه كجايى وچى كار مى كنى تواين مدت مثل هميشه دستش را تو دستم نگه داشته بودم وبا نوك انگشتاش بازى ميكردم خيلى چاق وگوشتى شده بود ورونهاى تپل مپلى پيدا كرده بود همچى بفهمى نفهمى يه جورايى شدم حس كردم اونم همين طور .شماره هامون را رد وبدل كرديم وخداحافظى كرديم چند روز گذشت يه روز عصر كه خونمون كسى نبود بهش زنگ زدم وبهش گفتم مياى يه سر به من بزنى من تنهام .گفتش باشه وآلان ميام تا اومد رفتيم تو اتاقم اون موقع من تازه كامپيوتر خريده بودم كامپيوتر را روشن كرد كه به من چند تا چيز كه ازش پرسيده بودم را جواب بده .نشستم پهلوش وپام را به پاش چسبوندم ديدم چيزى نمى گه . همين طور كه داشت توضيح ميداد دستم را گذاشتم رو زانوش وبا زانوش بازى كردم بازم عكس العملى نشون نداد منم جرى تر شدم آروم دستم را بردم بالاتر ومدتى به همين منوال گذشت يهو يادم اومد چند تا عكس سكسى دارم كه مخفى كردم ،آوردمشون ،حسن هم نگاه مى كرد، قاطى عكس چند عكس گى هم دانلود كرده بودم بود ديدم روى بعضى هاشون كليد ميكنه وخوشش مياد،آدرس سايتهاش را پرسيد و منم ... منم بلند شدم رفتم پشت سرش ايستادم ودستم را گذاشتم رو سينه هاش ونوك سينه اش را مى ماليدم اونم كف دستش را گذاشته بود رو دستم يواش يواش دكمه هاش را باز كردم -گفت كسى نياد -گفتم خيالت تخت ،بريم رو تخت لباسهامون را در آورديم و شروع كرديم به نوازش همديگه ،صداش مى لرزيد از بس كه حشرى شده بود نوك انگشتاش يخ كرده بود وقتى نوك سينه هام را مى مالوند داشتم از حال ميرفتم .وايي.. يواش كيرش را گرفتم وشروع كردم به ور رفتن با نوكش گفت برام بخور تا حال بيام ،بعدشم من رفتم سراغ كيرش و براش يه ساك حسابى زدم اونم لخت شدو شروع كرد به ليس زدن من از گردنم وسينه هام شروع كرد تا رسيد به كيرم وشروع كرد به ساك زدن كه ديدم آبم مى خواد بياد گفتم تو را خدا نخور الان آبم مياد اونم پاشد و لنگهام را انداخت رو شونه هاش ويهو دولا شد ودور سوراخم را ليس مى زد وبا دستش برام جلق مى زد داشتم مى مردم خيلى كيف داشت يه جيغ زدم وآبم با فشار پاشيد بيرون افتاد روم وبازوهام را مى ماليد وبا زبونش دور لبم را ليس ميزد يه كم كه گذشت ونفسم جا اومد گفت آبت خيلى زود اومد از حال رفتى ديدم خيلى نا راحت شده گفتم عيبى نداره بازم مى تونم ادامه بدم پاشو تا برات ساك بزنم شروع كردم براش ساك زدن وبا تخمهاش بازى كردن هر از گاهى هم انگشتم را مى بردم دم سوراخش وبا سوراخش بازى كردن بعد براش جلغ زدم تا آبش بياد يه واى بلدى گفت وافتاد رو تخت وآبش اومد ولى خيلى سفت عين كرم ريخت رو شكمش .بغلش دراز كشيدم وپام را انداختم بغلش گفتم هال اومدى گفت خيلى وقت بود اينجورنشده بودم و يه ساعتى پهلوى هم خوابيديم.
منبع : دلبستگيهاى مردانه

محله

عبداله
عبداله بچه قلدر محله بود . يعني براي بچه هاي هم سن و سال ما قلدر بود . نمي فهميدم چرا . البته دو سه سالي از بقيه بزرگتر بود ، اما هيكلش خيلي درشت نبود . لاغر اندام و سبزه بود . قيافه ترسناكي هم نداشت . ولي نترس بود و با همه در مي افتاد . از كتك زدن و كتك خوردن و خلاصه هر جور شر و معركه هيچ ترسي نداشت . به هر صورت همه از او حساب مي بردند . حرف عبداله براي بچه هاي محله وحي منزل بود . اگر او مي خواست كسي از جمع بچه هاي محل بايكوت شود همه با آن بخت برگشت قهر مي كرديم ، بدون اينكه بفهميم چرا ؟ اگر مي خواست دسته جمعي به جنگ بچه هاي محله مجاور مي رفتيم بدون اينكه بپرسيم دعوا سر چيست ؟! يا به دستور او با بچه هاي محله مجاور متحد مي شديم و به جنگ دشمنان آنها مي رفتيم . باز هم بدون اينكه علت جنگ را بدانيم . خلاصه براي خودش ديكتاتوري بود . من شانس آورده بودم كه خانه هامان ديوار به ديوار بودند وپدر و مادرهامان با هم سلام و عليكي داشتند و عبداله هم كم و بيش ملاحظه مرا مي كرد . با اين وجود باز هم از او مي ترسيدم . سالها گذشت . ما بزرگتر شديم و ترس از عبداله هم با ما بزرگتر شد . كلاس اول راهنمايي بودم . عبداله بعد از كلاس سوم ترك تحصيل كرده بود . هنوز هم سلطه بي چون و چرايش در محله پا برجا بود . براي اولين بار متوجه شدم كه ارتباطهاي خاصي بين عبداله و بعضي بچه ها هست . هواي آنها را داشت . هميشه دور و برش بودند . كم كم فهميدم كه موضوع روابط جنسي است . چيزي كه من هنوز درست از آن سر در نمي آوردم ولي كنجكاوي باعث شد كه خيلي زود از ريز قضايا با خبر شوم . تازه متوجه شدم كه پسرهاي بزرگتر محله به هر روش ممكن تلاش مي كردند كه پسر هاي كم سن و سال تر و مخصوصا خوشگلتر را به سمت خود بكشند . در اين ميان آتش عبداله از همه تند تر بود . و شكارهايش هم از همه بيشتر . ترس برم داشته بود . قيافه من بدك نبود . تپل تر از بقيه بودم و سفيد تر . اينها همه مشخصاتي بود كه آنها را تحريك مي كرد . خيلي زود فهميدم كه بدجوري برايم دندان تيز كرده اند . موقع فوتبال سعي مي كردند خودشان را روي من بياندازند . وانمود مي كردند كه خطا شده . توي صف نانوايي سعي مي كردند خودشان را يه من بچسبانند يا باسنم را لمس كنند . به سينما دعوتم مي كردند . شبها كه توي محله دور هم جمع مي شديم سعي مي كردند خودشان را به من بچسبانند . خلاصه توي بد وضعي گرفتار شده بودم . نمي دانستم چطور بايد خودم را از دست آنها نجات بدهم . سعي مي كردم بيشتر در خانه بمانم . عصرها مي رفتم روي پشت بام درس مي خواندم . مخصوصاً درسهاي حفظ كردني كه با قدم زدن بهتر مي شد خواندشان . عبداله هم عادت داشت عصرها براي سركشي به كبوترهايش به پشت بام خانه شان مي آمد . كبوترهايش را در يك اتاقك كوچك كه كنار خرپشته ساخته بودند نگهداري مي كرد . كبوتر ها را پرواز مي داد و اتاقك را تميز مي كرد و آب و دانه تازه برايشان مي گذاشت . ديوار كوتاهي بامهاي ما را از هم جدا مي كرد . بعضي روزها عبداله كنار ديوارچه بين بامها مي آمد و سر صحبت را باز مي كرد . منهم اجباراً مشغول صحبت مي شدم اما هر موقع او طرف من نمي آمد منهم سرم را به كتابم گرم مي كردم و وانمود مي كردم كه او را نديده ام . آن روز خسته از درس خواندن خودم را روي رختخوابهاي توي خرپشته انداخته بودم . آنوقتها شبهاي تابستان روي پشت بام مي خوابيديم . اين بود كه جاي رختخوابهاي اضافي توي خرپشته بود . يك دفعه متوجه شدم كه عبداله همراه فرخ يكي از بچه هاي هم سن و سال من روي بام هستند . خرپشته تاريك بود . نمي توانستند مرا ببينند . اول فكر كردم فرخ را براي كمك به تميز كردن جاي كبوترها آورده ولي زود فهميدم كه قضيه چيز ديگري است . عبداله دست فرخ را گرفته بود . او را به طرف گوشه پشت بام برد . گوشه دنجي بود بين اتاقك كبوترها و ديوارچه بام . اما من مي توانستم صحنه را ببينم . عبداله بي مقدمه شروع كرد به كندن لباسهاي فرخ . با تعجب و وحشت صحنه را نگاه مي كردم . آهسته خودم راعقب دادم . جوري كه پشت رختخوابها قرار گرفتم . فرخ كاملاً لخت شده بود . عبداله پيراهن خودش را هم در آورده بود . قبل از اينكه شلوارش راهم در آورد به حالت خميده به طرف خرپشته رفت و تشكي را بيرون كشيد . بعد به همان حالت برگشت و تشك را روي زمين جلوي پاي فرخ كه همينطور برهنه و بلا تكليف ايستاده بود و با دستهايش كيرش را گرفته بود پهن كرد . فرخ روي تشك نشست . معلوم بود كه به روال كار آشناست . عبداله به سرعت شلوار و شورتش را هم كند و روي تشك كنار فرخ نشست . حيرت زده به اتفاقي كه داشت مي افتاد نگاه مي كردم . هر چند داستانهاي سكسي مخصوصاً درباره كون كردن و كون دادن بين هم سن و سالهاي من خيلي رواج داشت ولي شاهد يك صحنه واقعي بودن چيز ديگري بود . براي مسلط شدن به آنها دوباره خودم را روي رختخوابها كشيدم . فرخ حالت سجده مانندي گرفته بود و عبداله داشت كون او و كير خودش را مي ماليد . بزرگي كيرش از آن فاصله هم پيدا بود . با آب دهان كون فرخ و كير خودش را حسابي خيس كرده بود . كيرش را دم سوراخ كون فرخ گذاشت . با دست كيرش را گرفته بود و به در كون فرخ مي ماليد . بالاخره سر كيرش داخل كون فرخ رفت . كمي به داخل فشار داد . صداي آخ ضعيف فرخ را به زحمت شنيدم . عبداله با دو دست لمبرهاي فرخ را گرفت و كيرش رامحكم به داخل فشرد . فرخ دوباره آرام آخ كشيد . عبداله خودش را عقب كشيد و دوباره محكم كمرش را به جلو داد . با هيجان و اضطراب نگاه مي كردم . حركات عبداله تند تر و شديد تر شده بود . صداي آه و واه فرخ را مي شد شنيد . به نظر مي رسيد كه ناله هاي فرخ شدت حركات عبداله را بيشتر و بيشتر مي كرد . نمي دانم كارشان چقدر طول كشيد اما بالاخره تمام شد . عبداله سست و بيحال خودش را روي فرخ كه حالا به شكم روي تشك دراز كشيده بود انداخته بود . چند دقيقه بعد از جا بلند شدند و لباسهايشان را پوشيدند . عبداله تشك راجمع كرد و داخل خرپشته برد . بعد دو نفري رفتند سراغ كفتر ها . دوباره پشت رختخوابها خزيدم و منتظر رفتن آنها ماندم . حيرت زده از آنچه ديده بودم به رختخوابها تكيه دادم و چشمهايم را بستم . سعي كردم دوباره صحنه ها را در ذهنم مرور كنم .حال خودم را نمي فهميدم . به نظرم مي آمد چيزهايي كه ديده ام خواب و خيال بوده . احساس عجيب و ناشناخته اي در وجودم بيدار شده بود .

من و آرمان

من و آرمان
تابستون اون سال براي اولين بار تنها رفته بودم خونه خاله م . اونا ساكن اهواز بودند . اون موقع تنها مسافرت كردن به اهواز برام خيلي هيجان انگيز بود . مخصوصاً كه تصميم داشتم اين بار هر جوري هست ترتيب آرمان رو بدم . آرمان پسر خاله م بود . خوشگل و ظريف بود . چشماش روشن بود . اندام قشنگ و دخترونه ش منو ديوونه مي كرد . يكي دو بار كه خونه مون بودند سعي كردم ولي نشد . اشاره هامو نگرفت و فرصت از دست رفت . از اون موقع مدام به فكرش بودم . اين دفعه بايد هر جوري بود جبران مي كردم . روز دومي بود كه خونه شون بودم كه شانسم زد و خود آرمان فرصت طلايي اي كه دنبالش بودم رو بهم داد . تنها تو اتاق آرمان بوديم . يه دفعه رو كرد به من و گفت « نبودي … دو هفته پيش مهدي اينجا بود » . مهدي پسر عموي آرمان بود . گفتم « خب … » . گفت « يه كار با مزه بهم ياد داد . مي خواي ببيني ؟» گفتم « آره … چي هست ؟» . گفت « البته يه خرده بي تربيتيه ! » . گوشام تيز شد . از تو كمد يه پمپ باد دستي در آورد . بعد رو تختش دراز كشيد و تا كمر رفت زير پتو . سر شيلنگ پمپ رو هم برد زير پتو و گفت « سر شيلنگو مي زارم اونجام ! بعد تو پمپ مي زني . اونوقت روده من پر باد مي شه و تا چند دقيقه يه بند مي گوزم … ! » . همونجور هم بود كه گفته بود . فكر كردم تا تنور داغه بايد نون رو چسبوند . كيرم بدجور راست شده بود .گفتم « با حاله . اما من يه كار با حال تر بلدم . ولي يه خورده سكرته … اگه نمي خواي … ولش كن » . كنجكاويش تحريك شده بود . گفت « قول مي دم به هيشكي نگم ! » . كنارش روي تخت نشستم و دستمو دور كمرش انداختم . با تعجب بهم نگاه كرد . مهلت ندادم . لبامو رو لباش گذاشتم و شروع كردم به مكيدن . بعد انداختمش رو تخت و روش دراز كشيدم . زبونشو مي مكيدم و زبونمو تو دهنش مي كردم . دستمو تو شورتش بردم و كير فسقلي‌شو گرفتم . تكون اعتراض آميزي خورد اما به روم نياوردم . كم كم شلوار و شورتشو پايين كشيدم تا دستم براي ماليدن باسنش هم جا داشته باشه . لباساي خودمم در آوردم تا احساس خجالت نكنه . كير داغ و راست شده‌م كه از قيد و بند شورتم آزاد شده بود چسبوندم به بدنش . دوباره رو تخت نشستم . آرمان رو هم بغل كردم و نشوندمش . مي خواستم ببينم عكش العملش چيه . مي شد گفت تعجبش از ترسش بيشتر بود . خيلي بدش نيومده بود . گفتم « نظرت چيه ؟! » . گفت « اين كار بديه … ! » . گفتم « كجاش بده ؟ اينم يه بازيه . مثل همه بازيهاي ديگه ! خيلي هم كيف داره . فقط يه خوده صبر داشته باش ! » . دوباره كيرشو گرفتم و گفتم « تو هم همين كار رو بكن ببين چه مزه‌اي داره ! » . با شك و احتياط كيرم رو گرفت . داشتيم خوب پيش مي رفتيم ! چند دقيقه كير هم رو ماليديم . كم كم رفتم سراغ كون خوشگلش . فكر اين كه مي‌خوام اون كون تر و تميز و خوشگل رو بكنم كله‌مو داغ كرده بود . باسنش رو نوازش مي‌كردم و با انگشت سوراخ تنگ كونشو مي ماليدم . خوب بود كه يه تيوب وازلين تو ساكم داشتم ! رفتم سراغ ساك كه گوشه كمد گذاشته بودمش . وقتي برگشتم ديدم آرمان خودش پيرهنشو كه من در نياورده بودم رو در آورده . خوشم اومد . وازلينو كه تو دستم ديد پرسيد « اين چيه ؟ » . گفتم « براي مرحله بعدي بازي لازمه ! » . يه مقدار وازلين برداشتم و كون آرمان رو حسابي چرب كردم . اون هم كه داشت همه كارهاي من رو تكرار مي كرد همون كار رو كرد . خواستم جلو شو بگيرم ولي ترسيدم ناراحت بشه و هر چي رشته‌م پنبه بشه . از طرفي دست چرب آرمان كه به كونم خورد يه جور حالي به حالي شدم . تا اون موقع اين وضعيت برام پيش نيومده بود . ولي ديدم بد حالي هم نيست . با خودم گفتم بادا باد . كردن آرمان ارزش دادن به اون رو هم داره ! انگشتم رو فرستادم سراغ سوراخ كونش و شروع به ماساژ دادن كردم . انگشت ظريف آرمان هم دور و بر كون من مي گشت . كيرم راست تر از قبل شده بود . كم كم انگشتم رو فرستادم تو و آروم آروم به داخل فرو كردم . وازلين بيشتري برداشتم . مي خواستم كونش رو حسابي چرب كنم . اگه دردش زياد مي شد ممكن بود همون دفعه اول و آخري باشه كه مي كنمش . آرمان هم با كون من مشغول بود و زياد به كارهاي من حساسيت نشون نمي داد . چه كيفي داشت وقتي انگشتش رو توي كونم عقب و جلو مي برد . ديگه وقتش بود . از تخت اومدم پايين . آرمان به پشت رو تخت خوابيده بود . سفيدي بدن برهنه‌ش حرارتمو بيشتر و بيشتر مي كرد . اونو تا لبه تخت جلوكشيدم و پاهاشو بالا دادم . پاهاشو از هم باز كردم . كيرمو رسوندم دم سوراخ نازنينش . رون‌هاي خوش تراششو با دستهام پايين فشار دادم و كمرمو دادم جلو . چربي و ليزي كونش كار خودشو كرده بود . كيرم تا نصفه تو كون خوشگلش بود . آهي كشيد كه حكايت از دردش داشت . خودمو عقب كشيدم و دوباره فرو كردم . اين دفعه بيشتر جلو رفتم . بلندتر آه كشيد . گفتم « نترس خوشگلم ! الان دردش كم مي‌شه ! » . بازهم آه كشيد . صداش حسابي تحريك كننده بود . بعد از چند رفت و برگشت ، مسير ليزتر شد . حالا حركاتم تند تر شده بود . آه و اوه آرمان هم حركتمو سريعتر مي كرد . بدنم گر گرفته بود . فكر اين كه بالاخره آرمان مال من شده بود ، منظره كيرم كه داشت داخل آرمان عقب جلو مي رفت ، آه كشيدنهاي آرمان … يه دفعه متوجه شدم كه آبم تو كون آرمان فوران كرد . سريع خودمو عقب كشيدم . بقيه آبم ريخت روي كير و خايه آرمان ! تعجب كرده بود

خوابگاهي

خوابگاهي
صداي در اتاق بود . داد زدم «بفرما » . رو شكم دراز كشيده بودم . يه زير پوش ركابي پوشيده بودم ، با يه شلوارك . داشتم با مسائل مدار سر و كله مي زدم . « مهتابي سوخته دارين؟» . سرمو برگردوندم . كارگر تأسيسات بود . بلند قد و خوش هيكل . تو چارچوب در ايستاده بود ، با چند تا مهتابي نو تو دستش . دوباره پرسيد « مهتابي سوخته ... » . بقيه كلماتشو خورد . لهجه عربي داشت . دوتا از مهتابي هاي اتاق سوخته بود . اومد تو . گفتم « خسته نباشيد » . سلامت باشي اي گفت و چارپايه اي كه پشت سرش بود كشيد تو اتاق . « با اجازه ... » . اينو گفت و رفت سراغ مهتابي ها . بالاي چارپايه كه بود متوجه شدم كه زير چشمي منو نگاه مي كنه . منم هيكل درشتشو كه مي ديدم دلم غنج مي زد . خيلي وقت بود با كسي سكس نداشتم . تو خوابگاه رفيق سكسي نداشتم . براش چاي ريختم . كارش كه تمام شد تعارفش كردم كه خستگي در كنه . نشست .چاي رو جلوش گذاشتم . بلند شدم كه جعبه بيسكويتي كه گوشه اتاق بود رو بيارم . عمداً جلوش خم شدم . برداشتن جعبه رو كش دادم تا خوب گردي باسنمو ببينه . برگشتم . چشماش گرد شده بود . نشستم جلوش . نمي دونستم چه جوري سر حرفو باز كنم . مشكل هميشگي ! ولي اين دفعه انگار طرفم حرفه اي بود . يا خيلي عجله داشت . پرسيد « شما تنهايي؟» . با سر اشاره كردم كه آره . دستمو گرفت . آروم ، جوري كه به زحمت شنيدم گفت « اگه خيلي تو اتاق بمونم حتماً همكارم مياد دنبالم ..... اگه مي خواي ...... در رو قفل كنيم......» . سريع از جام بلند شدم . در اتاقو قفل كردم و برگشتم . جلوش وايستادم . يه دفعه شلواركمو كشيد پايين . زيرش شورت نداشتم . بدنم مي لرزيد . با نگاهش منو مي خورد . زيرپوشم رو هم خودم در آوردم . مي خواستم حسابي حشريش كنم . بلند شد . كمربندشو باز كرد . شلوار و شورتشو با هم كشيد پايين . معلوم بود خيلي عجله داره . كير كلفت و درازي داشت . رنگش يه سياهي مي زد . گرفتمش تو دستم . داغ بود . دستم دورش حلقه نمي شد . ماليدمش . نگاهي به صورتش انداختم . بي تابي تو چشماش موج مي زد . نخواستم زياد معطلش كنم . ممكن بود همكارش بياد دنبالش . چار دست و پا شدم . باسنمو دادم طرفش . نشست . برگشتم و لبخندي بهش زدم . كيرشو تو دستش گرفته بود . گفت « چيزي نداري چربش كنم ؟» . خنديديم . از ذوق يادم رفته بود . يه قوطي كرم از كمدم آوردم دادم دستش و دوباره حالت خودمو گرفتم . انگشتش كه به سوراخم خورد لرزه اي تو بدنم افتاد . سر جام بند نمي شدم . انگشتشو با كرم فرو كرد داخل . « آه ه ه » . چرخوندش . « واي ي ي ي » . چند بار عقب و جلوش كرد و كشيد بيرون . قبل از اينكه سوراخم جمع بشه سر كيرشو گذاشت و فرو كرد . نرفت تو . دو طرف باسنمو گرفتم و از هم باز كردم . دوباره فرو كرد . سرش با درد وحشتناكي رفت تو . «آآخ خ خ » . خيلي درد داشت . « وووا ا ا ي ي ي » . باز هم فرو كرد . داد زدم « يواش .... آآخ خ خ ..... » . كشيد بيرون و دوباره فرو كرد . بيشتر از قبل . گفتم « بازم كرم بزن .... آآه ه ه ... » . كشيد بيرون انگشتشو با كرم فرو كرد توي كونم . كيرشو گرفتم و گذاشتم دم سوراخم . فشار داد . محكم . تا آخر رفت توي بدنم . چسبيد به من . باز هم فشار داد . كمرمو گرفته بود . گفتم « آروم بكش بيرون.... وووا ا ا ي ي ي....» . خودشو عقب كشيد و دوباره فرو كرد . « آآخ خ ...» . كم كم كونم بيحس مي شد . درد كمتر و كمتر مي شد . سرعت رفت و برگشتشو زياد كرده بود . « آآه ه ه » ..... « ووا ا ا ه ه ه » ......« وووا ا ا ي ي ي » ..... . حركت موجي كيرشو تو وجودم حس مي كردم . لذتي داشت كه مدتها بود نبرده بودم . حركاتش خيلي سريع شده بود . يه دفعه خودشو چسبوند به من . بدنش مي لرزيد . آبش داشت مي اومد . همه رو توي كونم خالي كرد . رو شكم افتادم . خودشو عقب كشيد . بيحال بودم . سرمو گذاشتم رو دستام . چشمامو بستم . لباسشو پوشيد . گفت « دير شد .... تا كسي بو نبرده من برم ... » . با اشاره دست ازش خداحافظي كردم . در رو پشت سرش بست . حال نداشتم از جام تكون بخورم . يه پتو كشيدم روم و همونجور لخت خوابيدم .

سينما پارادايز

سينما پارادايز
تو شهر كوچك ما بهترين تفريح تو روزاي گرم و طولاني تابستون سينما رفتن بود . يه سينما هم بيشتر نداشتيم . اين بود كه هر فيلمو سه چهار بار مي رفتيم . بقيه وقتمونو هم با ول گشتن تو كوچه پس كوچه ها و ديد زدن مغازه هاي خيابون اصلي شهر مي گذرونديم . تو سن و سالي بوديم كه ديگه از بازيهاي كودكانه خوشمون نمي اومد . دنبال ماجراهاي تازه بوديم . مسير كنجكاويهامون عوض شده بود . نياز هاي جديد و ناشناخته اي احساس مي كرديم . مثلاً ديدمون نسبت به دخترها عوض شده بود . جور ديگه اي راجع به اونها صحبت مي كرديم . بيشتر جوكهايي كه بچه ها تعريف مي كردن جوكهاي سكسي بود . هر چند هم سن و سالهاي ما اطلاعات درستي در مورد دختر ها نداشتن . هيچ ارتباطي هم بين پسرا و دخترا نبود . فضا به شدت سنتي بود . خب تو همچين فضايي خود به خود كم كم تمايل به ارتباط جنسي با پسراي ديگه به وجود مي اومد . همه سعي مي كردند با پسراي خوشگلتر دوست بشن . ديدن يه پسر خوش قيافه همه رو مي برد به عالم هپروت . حتي فيلمهايي كه پسر خوشگلي توش بازي مي كرد بيشتر طرفدار داشتن . اون روز تنها رفته بودم سينما . يه فيلم فرانسوي بود به اسم « جاده شب » يه پسر خوشگل توش بازي مي كرد كه عضو تيم واترپولوي مدرسه شون بود . عجب صحنه هايي داشت . دفعه چهارم بود كه مي ديدمش . تو سالن كه رفتم چراغها رو خاموش كرده بودن . فيلم داشت شروع مي شد . چشمام هنوز به تاريكي عادت نكرده بود . به زحمت صندليمو پيدا كردم و نشستم . سالن خلوت بود . چند دقيقه از شروع فيلم گذشته بود كه يه نفر كنارم نشست . زير چشمي نگاهي بهش انداختم . يه پسر جوون بود . هفت هشت سالي بزرگتر از من به نظر مي اومد . هيكل دار و قد بلند بود . نگاهمو به پرده دوختم . صحنه هايي كه پسراي لخت رو نشون مي داد حسابي منو تو عالم ديگه اي مي برد . تو حال خودم بودم كه سنگيني دستي رو روي پام حس كردم . جا خوردم . بغل دستيم بود . دستشو روي پام مي كشيد . ترسيده بودم . نمي دونستم چكار بايد بكنم . ضربان قلبم تند شده بود . خواستم پاشم و جامو عوض كنم اما از ترس سر جام ميخكوب شده بودم . به ماليدن پام ادامه داد . كم كم دستشو برد طرف كيرم . هنوز حيرون بودم كه چكار بايد بكنم . آهسته كنار گوشم گفت « نترس . اگه بدت مياد دستمو بردارم ! » . هيچي نگفتم . اين حرفش ترسمو كم كرده بود . در كمال تعجب متوجه شدم كه كم كم داره از كارش خوشم مي ياد . دستشو گذاشت رو كيرم . يه خورده از روي شلوار ماليدش . دور و بر رو نگاه كردم . تو رديفي كه ما نشسته بوديم فقط دو سه نفر ديگه بودند كه اونهام خيلي از ما دور بودند . زيپ شلوارمو باز كرد و از روي شورت ماليدن كيرمو ادامه داد . حسابي راست شده بود . يه دفعه شورتمو پايين كشيد و كيرمو تو دستش گرفت . خواستم دستشو كنار بزنم ولي نذاشت . دستمو گرفت و روي كير خودش گذاشت . بي اختيار كيرشو گرفتم . خيلي بزرگ و كلفت بود . اصلاً با مال من قابل مقايسه نبود . تعجب كرده بودم . با كيرم بازي مي كرد . حس كردم كه مي خواد منهم همون كار رو بكنم . زيپشو باز كردم و كيرشو از تو شورتش كشيدم بيرون . تو تاريك روشن سالن نگاهي به كيرش انداختم . واقعاً بزرگ بود . از ديدنش احساس خوشي بهم دست داده بود . حركاتم دست خودم نبود . كيرشو تو دستم گرفتم . دستم دورش حلقه نمي شد . آهسته شروع كردم به ماليدنش . اونهم كير منو مي ماليد . خيلي كيف داشت . ربع ساعتي گذشت . با سرعت بيشتري داشت كيرمو مي ماليد . بدنم داغ شده بود . با صداي خفه اي گفتم « يواشتر … الان مياد … » اما باز هم ادامه داد . آبم با فشار بيرون پاشيد . بدنم سست شده بود . كيرش همونجور تو دستم مونده بود . قطرات آب روي پشتي صندلي جلويي برق مي زد . آهسته گفت « اگه دوست داري يه حال حسابي با هم بكنيم دنبالم بيا … از راه پله بيا بالا … منتظرتم … » . كيرشو از تو دستم در آورد . دستمو گرفت و آهسته بوسيدش . كمكم كرد تا خودمو مرتب كنم . زيپ شلوار خودشو هم بست . بعد پاشد و از سالن بيرون رفت . مردد مونده بودم . مي خواستم پا بزارم به فرار و پشت سرمم نگاه نكنم . ولي نمي شد . حس كنجكاوي … لذت … شهوت … هر چي بود منو نگه داشته بود . ازش خوشم اومده بود . اگر چه هميشه تو خيالاتم اين من بودم كه پسرهاي خوشگل را مي كردم اما الان به طرز عجيبي دلم مي خواست اون منو بكنه . با اون اندام بالا بلند و هيكل ورزشكاري و اون كير دراز و كلفت . ياد كيرش كه افتادم ديگه حال خودمو نفهميدم . وقتي به خودم اومدم كه از پله هاي ته راهرويي كه كنار در سالن بود بالا رفته بودم . ته راهرو طبقه دوم ايستاده بود . ديگه راه برگشتي نبود . به طرفش رفتم . لبخندي بهم زد و دستمو گرفت . دست ديگشو دور كمرم انداخت و لبامو بوسيد . سرمو پايين انداختم . صداي فيلم تو راهرو مي پيچيد . كليدي از جيبش در آورد و دري كه ته راهرو بود رو باز كرد . تعجب منو كه ديد گفت « نترس . اينجا اتاق بابامه . بابام آپارتچي سينماست ! » . رفتيم تو اتاق . ديوارهاش پوشيده از پوستر فيلم بود . قوطي هاي فيلم دور تا دور اتاق چيده شده بود . كف اتاق موكت شده بود . با چند تا پتو كه يك طرف اتاق پهن شده بود . در اتاق رو قفل كرد و گفت « خيالت راحت باشه . بابام تا آخر فيلم نمياد . مي گه آپارات سينما غراضه ست . نميشه ولش كرد . هنوز يه ساعتم بيشتر مونده . » . دوباره دستمو گرفت . گفت « راستي اسم من حميده » . گفتم « منم اميرم » . هنوزم خجالت مي كشيدم . منو تو بغلش گرفت و دوباره شروع كرد به لب گرفتن . تو همون حالت يكي يكي دكمه هاي پيرهنمو باز كرد و اونو از تنم در آورد . بعد هم شلوار و شورتمو . به كمك پاهام شورت و شلوارو از دور پاهام در آوردم . باورم نمي شد . لخت مادر زاد تو بغل اون بودم . همه تنمو مي بوسيد . شهوت همه وجودمو گرفته بود . دوست داشتم اندام خوشگلشو ببينم . منم شروع كردم به لخت كردن اون . خودشم كمكم مي كرد . پيرهن و شلوارشو در آوردم . كيرش چنان راست شده بود كه باور كردني نبود . شورتشو كه كشيدم پايين كيرش آزاد شد . اونوقت تازه متوجه شدم كه از اونچه توتاريكي سالن ديده بودم خيلي بزرگتره . كير همديگه رو گرفتيم و شروع كرديم به ماليدن . با يه دست كيرمو مي ماليد و با اون دست باسنمو نوازش مي كرد . اونقدر ماليد تا احساس كردم كه دوباره آبم دارهمياد . بهش گفتم . دست چپشو زير كيرم گرفت و اونقدر ماليد تا آبم اومد . همو رو تو دستش ريختم . اونقدر بي حال شده بودم كه ديگه روي پام بند نمي شدم . دلم مي خواست زودتر كار اصلي رو شروع كنه … با تموم وجود منو بكنه … با اون كير خوشگلش … سست و بي حال روي پتو نشستم . كيرم اونقدر وارفته بود كه كه لاي پاهام گم شده بود . نمي دونستم چكار بايد بكنم . كنارم نشست و راهنماييم كرد تا فرم دلخواهشو بگيرم . كف دستها و زانو هام رو زمين بود و باسنمو عقب داده بودم . باسنمو بوسيد . بعد لاشو باز كرد و آبي كه تو دستش ريخته بودم رو ماليد در كونم . با انگشت با سوراخ كونم بازي مي كرد . كم كم انگشتشو داخل كونم كرد . اول درد زيادي داشت ولي يواش يواش داخل كونم خيس تر و ليزتر شد و درد جاي خودشو به لذت داد . لذتي كه تا اون موقع نچشيده بودم . انگشتشو كه داخل مي كرد منم باسنمو عقب مي دادم تا بيشتر بره تو . حالا وقت اصل كاري بود . سر كيرشو دم سوراخ كونم گذاشته بود و يواش يواش فشار مي داد . تو يه لحظه با يه فشار ناگهاني سر كيرش رفت تو . درد وحشتناكي بود . چشمام سياهي رفت . دستمو طرف كونم بردم . متوجه دردم شده بود . صبركرد تا دردم كم شد . بعد دوباره فشار داد و متوقف شد . هر بار كمي خودشو عقب مي كشيد و بعد به داخل فشار مي داد . دردش خيلي كم شده بود . كم كم همه كيرشو داخل كرد . بعد شروع كرد به عقب و جلو رفتن . اول آروم آروم و بعد با سرعت و شدت بيشتر . تو هر رفت و برگشت تخم هامون به همديگه مي خوردند . لذت عجيبي داشت . داشتم تو آسمون سير مي كردم . باورم نمي شد كير به اون كلفتي و درازي رو تو خودم دارم . اما واقعيت داشت . كون تنگم داشت كيرشو با تموم عظمتش حس مي كرد . كيرش قالب كونم شده بود . حتي رگهاي برجسته كيرشو حس مي كردم . تو هر چند تا رفت و برگشت يه بار كيرشو كامل از تو كونم بيرون مي كشيد . بعد از چند لحظه دوباره داخل مي كرد و حركت عقب و جلو رو از سر مي گرفت . واي كه چه كيفي داشت . سر جام بند نمي شدم . باسنمو هماهنگ با حركات اون عقب و جلو مي بردم . نمي دونم چه مدت تو اون وضعيت بوديم . حركاتش به اوج شدت رسيده بود . يه دفه كشيد بيرون و درحالي كه نفس نفس مي زد گفت « داره مياد … » . بي اختيار داد زدم « بكنش تو … بكنش تو … بريز توكونم … » . باورم نمي شد كه اون حرفا از تو دهن خودم در مي اومد . اصلاً كنترل حرفام دست خودم نبود . دوباره كيرشو كرد تو . تا ته فرو كرد . ريزش شديد آبشو تو كونم احساس كردم . داغ بود و پر فشار . تموم كه شد كشيد بيرون . بيحال خودمو رو شكم انداختم رو پتو . اونم خودشو انداخت رو من . كيرشو لاي پاهام حس مي كردم . هنوز بزرگ و سر حال بود . پشت گردنم بوسيد . از روم بلند شد و نشست . منو هم برگردوند . چشمم به كيرش افتاد خيس خيس بود . هنوز هم راست بود . با دستمال كاغذي كونمو تميز كرد . نگاهي به ساعت ديواري انداخت و گفت « حيف كه ديگه وقت نداريم وگرنه … » . راستش منم هنوز سير نشده بودم . تازه مزه كير رو چشيده بودم . عجب مزه اي داشت . كنارم دراز كشيد . منو به خودش چسبوند و دوباره نوازش باسنمو شروع كرد . بهش لبخند زدم . گفت « خيلي درد داشت ؟ » . سرمو تكون دادم . لبامو بوسيد . بلند شديم و لباسامونو پوشيديم . از اتاق كه بيرون اومديم آهنگ تيتراژ آخر فيلم داشت پخش مي شد

Saturday, November 13, 2004

مهدي و حامد

مهدي و حامد
سلام اسم من مهدي هست - دو سه ساله پيش بود كه پدرم براي انجام ماموريت راهي شمال شد و ما هم به ناچار همراه او رفتيم - چون عموم درشمال زندگي ما هم خانه اي در همسايگي آنها گرفتيم. خانه ما چسبيده بود به خانه عموم ومن از اين موضوع بسيار خوشحال بودم چون من يك پسر عمو باحال دارم به اسم حامد ! نگو نگو عجب كوني داره پدرسگ سفيد سفيد ! گنده گنده ! گوشتي ! از لاپاش نگم آب دهن آدم راه ميفته !
لباش عجب لبي داره اوف مي خواستم هر جوري شده بكونمش ! از شانس خوب ما پسر دايي داشت ازدواج مي كرد و تمامه فاميل رو دعوت كردهمه مي خواستن برن اما پسر عموم مريض شد و زن عموم نمي خواست بره و من كه ديدم موقعيت جوره به هزار بهونه راضيش كردم كه بره من مراقب پسر عموم هستم. شما برين - خانواده من وعموم شب حركت كردن ومن سريع از دوستم هفت هشتا فيلم سوپر گرفتم خيلي باحال بود.خدا وكيلي . رفتم كناره حامد وفيلم رو گذاشتم داخل دستگاه - گفت: اين چيه؟ گفتم : چند تا فيلم توپ ! گفت: بذار با هم ببينيم - منم گذاشتم و هر دو روي تخت دراز كشيديم ! من يواش يواش روي پاش دست كشيدم اون هم پاشو عقب مي كشيد . بهش گفتم : دوست داري با هم حال كنيم ؟ اولش گفت نه ولي با كمي اصرار گفت : قبوله ولي به شرطي كه منم بكنمت !( چون پدربزرگم اهل ايل بختياري هست - ژن پدربزرگم در من هم هست ايل بختيار داراي قد بلند هيكلي درشت و ديگه از كيرشون نگم ! درشت - بلند - سركش ! كلفتي تنه درخت درازي ميل پرده ودر كل آره قربونش ) از ماجرا دور نشيم هر دو لخت شديم و افتاديم رو تخت و من وحشيانه از اون لب مي گرفتم به طوري كه يك طرف لبش پاره شد وگفت ديگه ادامه نميده وداره مي ره و من كه ديدم كار داره خراب مي شه يك سيلي محكم بهش زدم و گريشو در آوردم وطنابي كه از قبل - زير تخت آماده كرده بودم - محكم به هر دو تا دستش و يك طرف پاش محكم بستم اون يكي پاشو نبستم تا كارم راحتر باشه ! باورم نمي شد كه اون كون سفيد وتپل موپل روبه روم هست داشتم ديونه مي شدم اون كير بختياري بلند شد و وقتي حامد كيرم رو ديد گفت : مهدي - جان مادرت نذار - پاره مي شم ! گريه و زاري كرد اما بي فايده بود من از خودم بي خود شدم كيرم رو اروم اروم كردم تو و حركت عقب جلو رو سريع تر كردم من از حال زياد داد مي زدم اون از درد زياد گريه مي كرد - ديگه تو حال خودم نبودم فقط عقب جلو خم شدم و در حالي كه كيرم تو كونش بود سينه هاشو دست مي كشيدم بي شرف عجب حالي ميده پسره چاق رو كردن ! اون هي تقلا مي كرد ومن بيشترحال مي كردم تن هر دوتامون داغ بود ومن حشري تر مي شدم و هي عقب جلو مي كردم با اون صدايه نازكش مي گفت : ( با حالت بغض ) مي گفت : بابا من نخواستم جان مادرت ولم كن بزار برم كونم سوخت داره مي سوزه - از اين حرفش منو حشري تر و ديونه تر مي كرد و من سرعت كارم رو بيشتر مي كردم - ما از ساعت هشت شروع كرديم تا ساعت يازده شب ادامه داشت - چون كير ما بختياري هست به اين زودي ها نمي خوابه تا از روي كونش بلند شدم - گفت : چه عجب خسته شدي بفرما چايه دوم (با حالت بغض وگريه ) - رفتم آب بخورم توي آشپزخونه - گفتم : ناراحت نشو تازه سر شب وهنوز سوراخ كونت مونده جگر وقتي گفتم رنگش مثل برف سفيد جيغ زد و گفت : تو رو جان مادرت بي خيال شو بعد با گريه نامرد مگه قرار نبود ما هم يه حالي بكنيم - پس چي شد ؟! نامرد اگه اون كير كلفت رو بكوني تو سوراخ كونم پاره مي شم كونم زخمي مي شه ديگه نمي تونم برم دستشويي - تو كه با اون درخت گردو رفتي تو كونم هنوز درد ميكنه چه برسه بزاري توي سوراخ كونم جان مادرت بي خيال شو اصلا هرچي توي حساب بانكيم دارم مال تو رفتم كرم آوردم ماليدم به اطراف سوراخ وتوي سوراخ كونش وبقيه رو زدم به كيرم با دوتا شست انگشت كردم تو سوراخ كونش و با تمامه قدرت از هم باز كردم جيغ بلندي كشيد و بي هوش شد با اون جيغ بلند كيرم انگار بلندتر شد و هرچي آب كمر داشتم توي كونش خالي كردم ولي نه كيرم خوابيد نه من خسته شدم دسهاشو باز كردم وبا حالت بي هوشي بغلش كردم و از جلو از سينه هاش داشتمش تا نيفته عجب حالي مي داد دست روي سينه كير تا اخر توي سوراخ كون هي عقب جلوش مي كردم در همين حال ازش لب مي گرفتم واي خداي من عجب حالي مي داد ! لب نگو عجب لبي هي لب ميگرفتم تا در آخر هر دو بي هوش روي تخت افتاديم پس از يك ربع به هوش اومدم و با حالت خستگي دمروش كردم ( يعني به حالت پشت ) ودست وپاشو بستم - كير نيمه مست خودم رو كردم توي سوراخ كونش و از پسر عموم به عنوان زير انداز استفاده كردم تازه ساعت پنج و نيم صبح بود و من بعد از نه ساعت نيم كار پر مشقت خوابيدم ! ساعت هفت صبح با تقلا حامد از خواب بيدار شدم گفت : ببين بسه ديگه برم تمامه روز بهت حال دادم !! چون كيرم استراحت خودشو كرده بود وحالا وقت كار بود گفتم : صبر كن هنوز باحات كار دارم مونده وقتي گفتم شاكي شد جيغ و داد كرد عصباني شدم و با كمر بند زدمش بهش گفتم : اگه يك باره ديگه جيغ بزني با كمر بند سياهت مي كنم آروم شد ومن وقتي اون كون سفيد رو دوباره ديدم مثل كون نديده ها افتادم روش و وحشيانه كردمش ومثل ديشب سوراخ كونش رو باز كردم و با قدرت كردمش تو هي از درد مي گفت : اي اي اي يواشتر اوف اوف اروم تر درد مياد بي شرف من ميرم به بابات مي گم - گفتم جگرشو نداري بچه ! گفتم به يك شرطي ميذارم بري بايد كير من رو ساك بزني حامد هم كه ديد چاره اي نداره قبول كرد .فقط سر كيرم رو ساك مي زد به زور كلشو گرفتم و كيرم رو تا آخر كردم توي حلقش ! بعد گفت : حالا برم ؟ گفتم : صبر كن رفتم دوربين رو از كشوم آوردم ازش نا گهاني عكس گرفتم - گفت: چرا از من عكس گرفتي ؟! - گفتم : اول براي كه به بابام نگي - دوم براي اينكه بازم به من حال بدي ! گفت : اگه ندم چي ؟! گفتم : آبرو برات تو فاميل نمي مونه ( راستشو بخاين دوربين خالي بود !!! ) و حامد براي هر دو روز در ميون به ما حال ميده ! هنوز كه چهار سال از اون موضوع مي گذره - براي حفظ آبرو به من حال ميده و در كارش حسابي ماهر شده! !

Tuesday, November 02, 2004

axestan

1 2
3 4
5 6
7 8
9 10
11